![]() |
![]() |
|
| داستان کوتاه |
|
"اینم از اون حرومزاداش بود " در را محکم کوبیدم به هم و توی دلم همان چیزی را گفتم که پنج شش دقیقه پیش خودش گفته بود . وسط بلوار دست گرفتم تا بایستد ، تاکسی ای که چند قدم عقب تر برای مسافر ترمز کرده بود نگهداشت . مسافر قبلی سوار نشده بود و من تنها توی تاکسی ای بودم که برای سوار کردن مسافر هی بغل می گرفت . دو سه تا ترمز زد ولی کسی سوار نشد . جلوی یک نیسانی هم یک دفعه پیچید که گفتم تصادف کردیم اما انگار نکردیم . یک خانم میانسال با ارایش غلیظ از پشت نیسانی به طرف ماشین آمد . رژ لبش بنفش بود و یک روسری تور سرش بود . سوار ماشین که شد موبایلش زنگ زد . " شما کجایید ... تو میدونید ...آره منم ماشین گرفتم دارم می یام " سر خوش ، روی کیفم ضرب گرفتم و آهنگی که دوسه تا کلمه اش بیشتر یادم نبود را زمزمه کردم : " در و دافیا باید بیاند باسنو بجنبونند " توی حال خودم بودم و زیر چشمی گاهی نگاهش می کردم . راننده دوباره ترمز زد . " آقا مسافر سوار نکنید من حساب می کنم " راننده یک نگاهی کرد و گفت جلو سوار می کند ولی خانم باز اصرا کرد که نه .من هم همان وقت صد تومان به راننده دادم و با لحنی احمقانه ، انگار که از مرحله پرتم ، گفتم " آقا میدون تره بار هم می رید " راننده معلوم بود اعصابش خرد شده ، با خود غرولندی کرد که نفهمیدم ، به درک ، فقط کیف پولم را توی جیب نگذاشتم تا بفهمد 25 تومان بقیه پولم را می خواهم ، البته اگر بدهد . خانم دوباره گفت :" بس کی هم خیابونش قشنگه " منظورش را نفهمیدم . از توی شلوغی خیابان به جای لوله کنده شده کنار بلوار نگاه کردم . " نه ! اقای راننده . بس کی هم خیابونش قشنگه این همه ماشینم توش ریخته . انگار چهار باغه " و راننده انگار که مجبور باشد زوری جواب داد " خوب خیابونو تنگ کردند ..." خانم هم یک خنده تو دل برو کرد ، موبایلش که زنگ می خورد را در اورد و گفت " اخه محله به این لشی این همه ماشین می خواد چی کار " " اره رسیدم ... تو همین خیابونید ... آره دارم می یام " موبایل را توی کیفش گذاشت و هزار تومان به راننده داد . " اقا بفرمایید ، هرچی کرایه ت می شه کم کن" راننده از لای تقویم روی داشبورد پانصد تومان در اورد ، خانم کج کج نگاهش کرد و گفت :" مگه کرایه ش چنده " . صد تومان دیگر با اکراه از لای تقویم بیرون کشید و این دفعه که باز خانم سوال کرد با عصبانیت ، یک کم صداش را بالا برد و گفت :" خودتون گفتید مسافر سوار نکن حساب می کنم ، چهار نفر ، نفری صد تومن " باز حالت احمق ها را به خودم گرفتم ، چیزی نگفتم و از خیر 25 تومان خودم هم گذشتم .داشتم پیاده می شدم که راننده گفت " اقا میدونم می ریم بشینید " . نشستم و با صدای محکم به هم خوردن در ، چشمم را بستم . راننده فحش داد- فحش زشتش را نمی توانم بنویسم فقط برای اینکه حدس های شما زیاد دور از واقعیت نباشد- با نقطه چین گفت :" هر چی ماشین تو این خیابونه بره ..." بعدش هم یک نگاه به من کرد و گفت :" اینم از اون حرومزاداش بود " . شاید لبخندی هم زد . ولی من جوابش را ندادم . کیف پولم را دودستی چسبیدم و خودم را کشیدم کنار تا دوتا مسافر کنارم بنشینند . دونفر دیگرشون هم جلو نشستند و به راننده پانصد تومان دادند . " چهار نفریم " برای دو کورس باید پنجاه تومان دیگر به راننده می دادم . نداشتم . دل را به دریا زدم و صد تومان را هنوز نرسیده به میدان دادمش تا شاید پشت چراغ قرمز یا توی ترافیک ، پنجاه تومان پسم بدهد . تا میدان خبری نشد . ترمز که زد و دو نفر جلویم پیاده شدند هیکل بزگم را به طرف در کشیدم تا من هم پیاده شوم .آقای راننده بی خیال مثل احمق ها به جلوی ماشینش نگاه می کرد. " آقای راننده پونصد تومن دادیم " با اکراه از لای تقویمش صد تومان در آورد و به مسافر که سرش را از توی پنجره داخل ماشین کرده بود داد . مسافر هم پول را گرفت و چیزی نگفت . من هم که دیگر پیاده شده بودم در را محکم به هم کوبیدم و توی دلم گفتم " اینم از اون حرومزاداش بود " 21/12/86 |
|
+ نوشته شده در
86/12/25ساعت توسط سوشیانس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
گیلماخ دیباچه دوات آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
86/12/01 - 86/12/29 86/08/01 - 86/08/30 86/03/01 - 86/03/31 85/11/01 - 85/11/30 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 |
| پیوندها |
|
هایکوهای به رنگ ایرانی بچه محل داستانک کلبه تنهایی من باغ نو آفتابگردان سنگین سر آموزش طراحی سایت |
|
RSS
|